
موچانگ که علیه بانو جمی تحرکاتی را آغاز کرده شخصی را میفرستد که در اتاق او اسناد مهمش را بدزدد در این لحظه بانو جمی میرسد و آن شخص فرار میکند.بانو جمی نیز میفهمد که این شخص از طرف چه کسی فرستاده شده است

بانو جمی به یونجان میگوید که اگر کاری را که او میگوید انجام دهد مغازه ای به او خواهد داد.از این طرف افسر گارد محافظ گونگ بوک و میون را احظار میکند و به آنها میگوید که کاری را باید انجام دهند گونگ بوک و میون مشغول صحبت هستند که گونگ بوک ناگهان متوجه جانگ هوا میشود وعشق قدیمی در او شعله میکشد

افسر گارد محافظ بهمراه عده ای در جایی برای حمله به گروهی که از طرف رییس جزیره موجینجو فرستاده شده کمین میکنند گونگ بوک و میون نیز در آنجا هستند سرانجام حمله آغاز میشود در این حمله گونگ بوک و میون نبرد زیبایی انجام میدهند واین باعث میشود که بانو جمی آنها را به عنوان گارد محافظش قبول کند

از طرفی دیگر رییس نیروهای محافظ برای پاداش آنها دو دختر را برای آنها میفرستد که شب را با آنها بگذرانند گونگ بوک قصد دارد قبول نکند ولی مجبور میشود.از این طرف میون آنقدر خورده که دیگر چیزی نمیفهمد ! واز آن طرف گونگ بوک نمیتواند دختری دیگر جز جانگ هوا را در آغوشش حس کند

گونگ بوک به وسیله همان دختری که برای او فرستاده شده آن هدیه ای که جانگ هوا وقتی در جزیره بی آب علف بود برایش فرستاده بود را برای جانگ هوا میفرستد.جانگ هوا با دیدن آن بیاد گذشته وبیاد گونک بوک میافتد وبه محلی که گونگ بوک منتظر اوست میرود و نگاه در نگاه هم....


آنها از گذشته میگویند.جانگ هوا میگوید که او هیچوقت نتوانست بطور کامل از او بخاطر نجات جانش تشکر کند.گونگ بوک نیز میگوید که او وقتی در جزیره بی آب وعلف بوده جانش را نجات داده واز او متشکر است سپس میگوید که در این سالها هرگز برای دقیقه ای او را از یاد نبرده وهمیشه در قلبش بوده است.جانگ هوا با نگاهی زیبا در نگاه او غوطه ور میشود.اما این ملاقت را یون جان میبیند و در اتاق سخت مشغول خوردن نوشیدنی میشود!مبارزات روزانه گونک بوک و محافظان ادامه دارد.روزی جانگ هوا مبارزه او را مینگرد و بیاد حرفهایی که گونگ بوک به او زده میافتد.بانو جمی سر میرسد واز او میپرسد آیا شخصی توجه او را جلب کرده؟او میگوید نه و میرود از این طرف هم رییس محافظان گونک بوک و میون را به بانو جمی معرفی میکند

در بازار گونگ بوک لحظه ای جاگال را میبیند ودنبالش میدود اما او فرار میکند.میون میگوید که اگر پیدایش کنند با دستان خودش خفش میکند

از طرفی دیگر شب هنگام وقتی گونگ بوک و میون برای پست همیشگی میروند رییس محافظان به آنها میگوید که بروند وامشب خودش پست میایستد.و از این طرف یون جان ورییس دزدان به دیدار بانو جمی میروند و در مورد تجارت بینشان صحبت میکنند.وقتی آنها بیرون میروند موچانگ با دونفر تعقیبشان میکند که یون جان متوجه میشود وطی مبارزه ای که بین او وموچانگ صورت میگیرد بعد از لحظات کوتاهی یون جان فرار میکند

شب هنگاه جانگ هوا در حال رفتن متوجه گونک بوک میشود که جایی نشسته وفکر میکند به سراغ او میرود و بعد از صحبتی از خودش وبانو جمی بسته لباسی را به او میدهد و در پایان صحبتها نگاه آنها در هم گره میخورد اما این ملاقات را بانویی از همراهان بانو جمی میبیند

از این طرف سران جزیره موجینجو برای بررسی اقدامات علیه بانو جمی تشکیل جلسه میدهند.در مهمانی که بانو جمی به خاطر ورود شخصی عالی مقام ترتیب میدهد گونگ بوک با دیدن جانگ هوا بیاد حرفهای شب پیش میافتد

از این طرف آن ژنرال در صحبتی با بانو جمی درباره حاکم موجینجو و تحرکات او صحبت میکند وبه بانو جمی در اینباره هشدار میدهد که مراقب باشد.بانو جمی چهار دختر را به او نشان میدهد که شب را با او بگذرانندو به عنوان یکی از زنانش بشود و آن ژنرال جانگ هوا را انتخاب میکند.بانو جمی قبل از فرستادن با او صحبت میکند

به او میگوید که این شخص بزودی پست مهمی میگیرد واگر او بتواند رضایت اورا جلب کند میتواند به آینده وبرگرداندن اعتبار خانوادگیش کمک کند جانگ هوا به دیدن تمرین گونگ بوک میرود انگار چیزی به او میگوید که او را دوست دارد ونمیتواند با کسی دیگر همراه شود

برادر جانگ هوا با او صحبت میکند و درباره این موضوع به او میگوید که با اینکار میتواند به او کمک کند.جانگ هوا با این درخواست موافقت میکند وبه بانو جمی میگوید.بانو جمی هم میگوید که چند روز دیگر ژنرال برمیگردد واو اینکار را انجام میدهد.شب هنگام گونگ بوک به محل قرار با جانگ هوا میرود ومیگوید که چرا او میخواهد اینکار را بکند...


اما در این لحظه یون جان سر میرسد وشمشیرش را بالای سر گونگ بوک میگذارد ولی به آنها اجازه میدهد که بروند

آنها از آنجا بسرعت دور میشوند و در گوشه ای استراحت میکنند.بعد از مدتی که گونگ بوک به بانو جانگ هوا میگوید که باید بروند او به گونگ بوک میگوید که هرگز فراموش نمیکند که او جانش را نجات داده است

نیروهای گارد به جزیره برمیگردند و دوباره کنترل جزیره را بدست میگیرند و اما اشکهای بانو جانگ هوا که مادر نداشت وحالا پدرش را هم از دست داده...

گونگ بوک و چانگ میون که دستگیر میشوند برادر بانو جانگ هوا بدون توجه به اینکه گونگ بوک جان خواهرش را نجات داده به قاضی میگوید که او و دوستش کشتی دزدان دریایی را تعمیر کرده اند.قاضی نیز دستور تبعید آنها به جزیره ای خشک را میدهد تا در آنجا بمیرند و ناراحتی بانو جانگ هوا کوچک....

در کشتی دزدان دزدان دریایی رییس دزدان غنیمتهایی که بدست آورده اند را نگاه میکند ودستور میدهد دختران وپسران اسیر را برای فروش به عنوان برده ببرند.در این حین جانگ دال سر میرسد و از رییس دزدان میخواهد که او را نکشند و زیر بال وپر او باشد.رییس دزدان هم دستور میدهد بندهایش را باز کنند.در جزیره هم چانگ میون قصد دارد که از ناامیدی به آب بزند اما گونگ بوک مانع میشود.شب هنگام گونگ بوک به رنجهایی که کشیده فکر میکند واشک میریزد

گونگ بوک و چانگ میون بدون آب وغذا ناتوان میشوند اما سرانجام سونگ جان و پدرش آنها را نجات میدهند.گونگ بوک علت را میپرسد و پدر سونگ جان میگوید که بانو جانگ هوا زندگی آنها را نجات داده اما آنها هنوز آزاد نیستند وباید به عنوان برده در مزرعه پرورش اسب در موجینجو کار کنند.سونگ جان هم چیزی را که بانو جانگ هوا برای گونگ بوک فرستاده را به او میدهد ومیگوید که بانو جانگ هوا هم به موجینجو رفته است.

گونگ بوک و چانگ میون هم به آنجا میروند ودر بدو ورود با اسبان و سپس با منظره دلخراشی مواجه میشوند یکی از افرادی که آنجا کار میکرد قصد فرار داشت که دستگیر شد و سپس با شکنجه بی رحمانه ای با اسبها کشته شد

رییس آنها به او میگوید که زندگی سختی را در اینجا خواهند داشت و در سرشماری هم به حساب نمی آیند و از نظر غذایی هم بسیار زندگی سختی خواهند داشت.از طرفی دیگر بانو جانگ هوا وبرادرش پیش یکی از دوستان پدرشان در موجینجو میروند و از او میخواهند که آنها را تحت پوشش خودش قرار دهند.او نیز قبول میکند و برادر بانو جانگ هوا را بخاطر مهارتهایی که دارد به عنوان افسر یکی از قسمتها انتخاب میکند ودر مورد بانو جانگ هوا هم میگوید که او بطور موقت در موجینجو جایی برایش پیدا میکند تا در آنجا زندگی کند

بعد از این صحبتها دوست پدر آنها بانو جانگ هوا را پیش یکی از شخصیتهای اصلی مجموعه یعنی بانو جمی میبرد تا او سرپرستی بانو جانگ هوا را قبول کند.بانو جمی میگوید که شنیده او در شعر استاد است و از او میخواهد که شعری را برایش معنی کند که از کیست وچه میگوید.بانو جانگ هوا هم به زیبایی معنی شعر را بازگو میکند.بانو جمی نیز سرپرستی او را بر عهده میگیرد

بانو جانگ هوا در حال رفتن به اتاقش با صحنه رقص دختران روبرو میشود سپس بانوی همراهش به او میگوید که او باید رقص را فرا بگیرد زیرا در مهمانیهای سلطنتی آنها شرکت میکنند وبرنامه اجرا میکنند.از این طرف هم گونگ بوک و میون مشغول پرورش اسبها هستند .روزی رییس آنها را فرا میخواند و میگوید که شب پیش ما دو اسب را از دست دادیم و به این شکل دستور میدهد آنها را تنبیه کنند آنها را در سرما نگه دارند و غذایی به آنها ندهند.

شبی گونگ بوک متوجه میشود شخصی در حال دوشیدن شیر اسب است به او میگوید که چکار دارد میکند؟او نیز اشاره میکند که همراهش برود.سپس به او میگوید که از این شیر بخورد ولی گونگ بوک نمیتواند او نیز همه را میخورد و میگوید که چشمانت بی رنگ شده ومگر قصد ندارد که زنده بماند؟گونگ بوک نیز از آن شیر میخورد ومیون را مجبور میکند که از این شیر بخورد زیرا آنها باید زنده بمانند

گونگ بوک و میون شبی مهارت بی نظیر آن شخص در شمشیر زنی را میبینند و این باعث تعجب آنها میشود.آنها از او میخواهند که به آنها این مهارتها را آموزش دهد اما او قبول نمیکند.گونگ بوگ به مرگ مادرش توسط دزدان دریایی اشاره میکند ومیگوید که قصد دارد انتقام پدر ومادرش را بگیرد اما آن شخص میگوید که زندگی بسیار سخت است و درخواستشان را قبول نمیکند.از این طرف هم رییس دزدان دریایی چیزهایی را که بانو جمی خواسته بود را برایشان میاورد.بانو جمی در کلاسی که به دختران آموزشهای مختلف داده میشود به آنها مطالب متنوعی را میگوید

برادر جانگ هوا در مورد زندگی آنجا میگوید و اینکه از این زندگی خسته شده است و از اینکه پسری که مقامش از او کمتر بوده به مقام افسری رسید ولی به او چنین مقامی را ندادند او به جانگ هوا میگوید که به بانو جمی خواهش کند تا مقامی برای او دست وپا کند اما او قبول نمیکنداز این طرف به گونگ بوک و میون دستور میدهند که دوازده اسب را به بازار موجینجو ببرند وبعد از آن میتوانند تفریح کنند.در آنجا اتفاقی رخ میدهد که باز هم مسیر زندگی آنها را تغییر میدهد دزدی درحال فرار است که دو مردی را که تعقیبشان میکنند را نیز میزند اما گونگ بوک او را کتک میزند وباعث میشود او دستگیر شود.در این حین رییس محافظان مخصوص بانو جمی او را میبیند و به او میگوید که همراهش برود او در آنجا محافظان شخصی بانو جمی را نشانشان میدهد وبه آنها میگوید که آنها میتوانند زندگی راحتی در اینجا داشته باشند در حالیکه اکثر این افراد محافظ قبلا برده بودند ولی حالا زندگی خوبی دارند سپس میگوید که گونگ بوک با جایانگ یکی از آن محافظان مبارزه کند.او نیز با اینکه از او شکست میخورد ولی مبارزه خوبی انجام میدهد در پایان رییس محافظان به او میگوید که در هر بهار بانو جمی مبارزات رزمی برگزار میکند که برنده آن میتواند به عنوان محافظ بانو جمی انتخاب شود

گونگ بوک برای دیدن آموزش پیشرفته نوشیدنی گرانی برای موچانگ همان کسی که نوشیدن شیر اسب را به آنها گفت میبرد و از او میخواهند که به آنها مهارتهای فردی را آموزش دهند.او نیز قبول میکند وتعلیمات سخت آنها را آغاز میکند

و آنها همچنان برای زندگی آینده اشان تمرین میکنند....


و گونگ بوک هم برای اینکه به محافظان شخصی بانو جمی بپیوندد تمرینات سختی را آغاز میکند.در بازار دختری به سمت سون جانگ که حالا چهره جوانیش را میبینیم با پدرش میآید.سون جانگ به پدرش میگوید که او قصد دارد با این دختر ازدواج کند !بعد از مدتی بانو جمی از آنجا عبور میکند که با ایندو روبرو میشود و افسر گارد محافظان آنها را به بانو جمی معرفی میکند

سپس چهره زیبای جانگ هوا را میبینیم که حالا بزرگ شده.او در ساحل دختر کوچکی را میبیند که شخصی میگوید بخاطر او ده سکه پرداخت کرده ولی او بدرد نمیخورد جانگ هوا نیز آن دختر را از او میخرد.در منزل بانو جمی او را میبیند و درباره این دختر میپرسد جانگ هوا میگوید که یک ملوان چینی او را خریده بود واو قصد داشته این دختر را بازگرداند

در اصطبل زنگ بصدا در میآید وهمه به صف میشوند.ظاهرا دنبال شخصی میگردند ومتاسفانه آن شخص موچانگ است آنها او را دستگیر میکنند.موچانگ قبل رفتن به گونگ بوک ومیون میگوید که او خانواده ای ندارد اما آندو را همیشه بیاد دارد سپس از اینکه به میون شمشیری نداده عذرخواهی میکند ومیگوید که در اصطبل پشت قفسه میتواند یک ظرف نوشیدنی پیدا کند موچانگ را میبرند وباز غمی دیگر بر دل گونگ بوک...

اما آنها موچانگ را نه به مقر سلطنتی بلکه به جایی میبرند که حاکم موجینجو قرار دارد او از موچانگ کمک میخواهد که کاری کند در امور بازرگانی آنها بتوانند از پس بانو جمی بر بیایند.موچانگ اشاره میکند که چرا آنها از طریق قانونی اینکار را انجام نمیدهند ولی ظاهرا قدرت آنها برای مقابله با بانو جمی کافی نیست.طبق دستور موچانگ سربازان به اصطبل میروند و گونگ بوک ومیون را برای نیروی جزیره اوکیوم با خود میبرند

با یوم مون رو برو میشویم که مشغول بازی سنگ با شخصی میباشد او در این بازی او را شکست میدهد وسنگهای نقره را میبرد.سپس میگوید که اگر او پولی ندارد بازی را تمام کند اما آن شخص دختری را به عنوان پول بر سر بازی شرطبندی میکند(در قسمت سانسوریها این سکانس وسکانس سانسوری بعدی بین این دختر ویون جان را خواهید دید)او آن دختر ونقره ها را با خود میبرد

به یون جان خبر میرسد که یک کشتی بدستور رییس دزدان به جزیره شیلا فرستاده میشود.او به محل ملاقات روسای دزدان میرود ودر آنجا خواهش میکند که او را به این جزیره بفرستند.رییس او نیز قبول میکند.او به آن جزیره میرود ودر آنجا با جاگال روبرو میشود.یون جان در آنجا دو نفر از خائنین را میکشد

از این طرف گونگ بوک و میون از دست سربازان فرار میکنند.بانو جانگ هوا نیز در کلاس به دختران کوچک آموزش میدهد.بعد از آموزش او با برادرش روبرو میشود که به او میگوید که دیگر نمیتواند زندگیش را با نگهبانی واینکارها بگذراند وقصد دارد جز افراد بانو جمی باشد.جانگ هوا قصد دارد او را منصرف کند اما بانو جمی سر میرسد وبا صحبت با برادر جانگ هوا تصمیم میگرد که پست مهمی به او بدهد

سرانجام مبارزات برای انتخاب محافظ شخصی بانو جمی فرا میرسد.در این مبارزات یون جان نیز شرکت میکند و به مراحل پایانی میرسد در حالیکه هنوز گونک بوک و میون به آنجا نرسیده اند.بعد از مدتی آنها به محل مبارزه میرسند ولی ظاهرا دیر رسیده اند چون مبارزه نهایی بین یون جان و حریفش آغاز میشود و او در این مبارزه پیروز میشود واز این فرصت برای گفتن خواسته اش به بانو جمی استفاده میکند در بازگشت او جانگ هوا را میبیند که عشق قدیمی وهمیشگی در او زنده میشود.جانگ هوا نیز او را میبیند وبیاد لحظاتی میافتد که هنگام رقص او را میدیده.یون جان نیز لحظاتی نگاهش میکند

در بازار گونگ بوک و میون بعد از خوردن غذایی در حال رفتن هستند که با محافظان بانو جمی درگیر میشوند وآنها را شکست میدهند در این لحظه افسر محافظان فرا میرسد وگونک بوک با دیدن او بیاد روزی میافتد که این افسر به او گفته بود چگونه باید محافظ شخصی بانو جمی شود.او میگوید که بدلیل مشکلات نتوانسته به مبارزات برسد ودیر رسیده وخواهش میکند به او فرصتی دیگر دهد ولی آن افسر میگوید که او باید برای مبارزه بعدی تلاش کند

سون جانگ آندو را به پیش پدرش میبرد تا محلی را برای مخفی شدن آنها پیدا کند اما قبل از رفتن افسری میآید ومیگوید که افسر محافظان آنها را فرا خوانده.او میگوید که باید با شخصی مبارزه کند واگر توانست پیروز شود او محافظ شخصی میشود.در آنجا گونگ بوک یون جان را میبیند واو را بخاطر میآورد روزهایی که او آموزش شمشیرزنی از یون جان میدید و مبارزه بین آنها آغاز میشود...
